ترنم مهر |
|
شعر عشق
برو ای دوست برو بــرو ای دختـــر پــالان محـبت بـر دوش دیده بر دیدهء من مفکن و نازت مفروش من دگر سیرم سیر بخدا سیرم از این عشق دو پهلوی تو ،پست تــف بــر آن دامــن پـستی که تـرا پروردست کم بگو جای تو کو؟ مال تو کو؟ بردهء زر کهنـه رقاصـهء وحشی صفت زنگـی خر دل من چون دل تو صحنـهء دلقکها نیست دیده ام مسخرهء خنده و چشمکها نیست دل من ،ای زن بدبخت هوس پرور مست شعلهء آتش شیرین شکـن فرهاد است حیف ازین دل که بفرمان تو... جانی، تسلیم تو جانی کردیم در عوض با من شوریده چه کردی نامرد..؟ دل به مــن دادی.....؟ نـه ایــن اســت.....؟ صحبت از دل مــکن این لانهء شهوت دل نیست دل سپردن اگر این است که این مشکل نیست بگیــر این دلــت از سینــه فکنـدیم بدر ببرش دور ببر، ببرش تحفه ز بهر پدرت ....گرگ پدر شعر از کارو
***** تو با اغيار پيش چشم من مي در سبو كردي من از بيم شماتت گريه پنهان در گلو دارم *****
جز دل كه گيرد جاي من ، جز من كه گيرد جاي دل گر دل بميرد واي من ،گر من بميرم واي دل ***** جفا كه با من دلخسته مي كني سهل است غرض وفاست كه با مردم دگر کردی... *****
جايي نه كه گيرد دل ديوانه قراري ویران شود اين شهر كه ويرانه ندارد ***** چنان در خويش مي گريم كه مژگان هم نمي داند به لبهايت قسم لبخند را نشناختم بي تو *****
چرا چون شمع سر تا پا نسوزم زآتش غيرت؟ كه من پروانهء او باشم و او شمع محفل ها ***** چون توانم از تو دل برداشتن اي غم كه تو ترك عالم از براي خاطر ما كرده اي *****
چنان ضعيف شدم از غمت من درويش كه سايه را نتوانم كشيدن از پي خويش ***** حكايت ها كه با وي از دل بي تاب مي كردم اگر با سنگ مي گفتم دلش را آب مي كردم *****
دلا بي من چه مي كردي تو در كوي حبيب من الهي خون شوي اي دل تو هم گشتي رقيب من ***** در دياري كه در او نيست كسي يار كسي كاش يا رب كه نيفتد به كسي كار كسي *****
دست بردم كه كشم تير غمش را از دل تير ديگر زد و بردوخت دل و دست به هم ***** دوباره آمدي اي سيل غم نمي دانم دگر ز كلبهء ويران من چه مي خواهي ؟ ***** در شب هجر تو شرمندهء احسانم كرد ديده ،از بس گوهر اشك به دامانم كرد
غم از هرجا كه درماند فتد در جستجوي من بلا هرگه كه سرگردان شود آيد بسوي من ***** فرياد كه جز اشك شب و آه سحرگاه اندر سفر عشق مرا همسفري نيست *****
+نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت18:57 توسط شهر آشوب |
|
منوی وبلاگ ![]()
با من بگو تو کیستی ، مهری ؟بگو ماهی؟ بگـو خوابی؟خیالی؟چیستی؟ اشکی؟ بگو،آهی بگو راندم چو از مهرت سخن،گفتی بسوز ودم مزن دیگر بگو از جان من جانا چه می خواهی؟بگو گیرم نمی گیری دگـر زآشفتهء عشـقت خبــر بر حال من گاهی نگر ، با من سخن گاهی بگو غمخوار دل ای مه نه ای،از درد من آگه نه ای والله نه ای بالله نه ای ، از دردم آگاهی؟ بگـو در خلوت من سر زده ، یک ره درآ ساغر زده آخر نگویی سرزده از من چه کوتاهی؟ بگو من عاشق تنهایی ام ، سر گشتهء شیدایی ام دیوانهء رسوایی ام تو هرچه می خواهی بگو
نوشته هاي پيشين پشتيباني |