تبليغاتX
بهترین و زیباترین کدهای جاوا اسکریپت به همراه آزمایش آن کد ترنم مهر

ترنم مهر



سینه مالامال درد

سينــه مـالامـال درد اسـت اي دريغـا مرهمي

دل ز تنهــايـي بـه جــان آمـد خدا را همـدمي

 

چشــم آسـايش كـه دارد... از سپـهر تيــزرو

سـاقيـا جــامـي بـه مـن ده تـا بيـاسـايـم دمي

 

زيركـي را گفتم اين احوال بين خنديد و گفت

صعب روزي بوالعجب كاري پريشان عالمي

 

سـوختـم در چـاه صبـر ازبهر آن شمع چِِگل

شاه تركان فارغ است از حال ما كو رستمي

 

در طـريق عشقبـازي امـن و آسـايش بلاست

ريش باد آن دل كه با درد تو خواهد مرحمي

 

اهل كـام و نـاز را در كـوي رندي راه نيست

رهروي بايد جهانسوزي نه خامـي بي غمي

 

آدمـي در عـالـم خاكـي نمـي آيـد بـه دسـت

عــالمـي ديــگر ببــايد ساخـت وز نـو آدمـي

 

خيــز تـا خـاطـر بـدان تـرك سمـرقنـدي دهيم

كـز نسيمـش بـوي جـوي مـولـيان آيـد همـي

 

گريهء حافظ چه سنجد پيش استغنـاي عـشق

كـانـدريـن دريـا نمايـد... هفـت دريـا شبنمـي

 

+نوشته شده در یکشنبه سوم تیر 1386ساعت18:44 توسط شهر آشوب |


لبخند خدا

لوئيز ردِن زني بود با لباسهاي كهنه و مندرس و نگاهي مغموم. وارد خوار و بار فروشي محله شد و با فروتني از صاحب مغازه خواست كمي خواروبار به او بدهد. به نرمي گفت شوهرش بيمار است و نمي تواند كار كند و شش بچه شان بي غذا مانده اند.

جان لانگ هاوس ،صاحب مغازه با بي اعتنايي محلش نگذاشت و با حالت بدي خواست او را بيرون كند.

زن نيازمند در حالي كه اصرار مي كرد گفتآقا شما را به خدا، به محض اينكه بتوتنم پولتان را مي آورم

جان گفت نسيه نمي دهد.

مشتري ديگري كه كنار پيشخوان ايستاده بود و گفت و گوي آن دو را مي شنيد به مغازه دار گفت: « ببين خانم چه مي خواهد، خريد اين خانم با من

خواروبار فروش با اكراه گفتلازم نيست، خودم مي دهم، ليست خريدت كو؟ »

لوئيز گفت: اينجاست

« ليست ات را بگذار روي ترازو ، به اندازهء وزنش هرچه خواستي ببر..!»

لوئيز با خجالت يك لحظه مكث كرد، از كيفش تكه كاغذي درآورد و چيزي رويش نوشت و آن را روي كفهء ترازو گذاشت، همه با تعجب ديدند كفهء ترازو پايين رفت.

خواروبار فروش باورش نشد، مشتري از سر رضايت خنديد.

مغازه دار با ناباوري شروع به گذاشتن جنس در كفهء ديگر ترازو كرد. كفهء ترازو برابر نشد، آنقدر چيز گذاشت تا كفه ها برابر شدند.

در اين وقت خواروبار فروش با تعجب و دل خوري تكه كاغذ را برداشت ببيند روي آن چه نوشته شده است.

كاغذ ليست خريد نبود، دعاي زن بودكه نوشته بوداي خداي عزيزم ،تو از نياز من با خبري، خودت آن را براورده كن

مغازه دار با بهت جنس ها را به لوئيز داد و همان جا ساكت و متحير خشكش زد.

لوئيز خدا حافظي كرد و رفت.

مشتري يك اسكناس پنجاه دلاري به مغازه دار داد و گفتتا آخرين پني اش مي ارزيد»

فقط اوست كه مي داند وزن دعاي پاك و خالص چه قدر است...

 

+نوشته شده در یکشنبه سوم تیر 1386ساعت18:40 توسط شهر آشوب


عاشق سوخته دل

عاشقـم ســوختــــه ام وا بــگــذاريــد مرا

لـحظــه اي بــا دل شيـــدا بگـذاريــد مرا

 

مـن در افتاده ام از پا دگر اي همسفران

بـبــريــد از مــن و تنهـــا بـگـذاريــد مرا

 

سرنوشت من ودل بي سروسـاماني بود

بـه قضــا و قــدر اينجـا بـگــذاريــد مرا

 

عاقـلان راه ســلامـت بـه شمـا ارزانـي

مـن كـه مجنـونم و رسـوا بـگذاريـد مرا

 

خسته وكوفتـه از شــور شـــر زنــدگـيم

يـك دم آسـوده ز غـوغـا بــگــذاريد مرا

 

تلخ كامم كه به غم خـواري مـن بنشينيد

شاد از آنـم كـه به غـم ها بـگذاريد مـرا

 

دل ديـوانـه ي عـاشـق نشــود پنـد پـذيـر

بهتــر آنسـت بـه خـــود وابـگذاريد مرا

+نوشته شده در یکشنبه سوم تیر 1386ساعت18:36 توسط شهر آشوب


غم دیرین

تو رفتـه اي و ز بـوي تو خـانه ام خالي است

ز شور و شوق جنون آشيانـه ام خالي است

 

شـب دريـغ مـرا انتظـار پـايـان نيـست

كـز آفتـاب جمـال تـو خـانـه ام خـالـي است

 

كجـايي اي گل مشكيـن نفـس كـه باد خزان

بـه بـاغ آمـد و بـاغ از ترانه ام خالي است

 

بـه شـاخ سبـز دعـا دسـت آرزو نـرسيـد

ز جـوش سـرخ نيايش جوانه ام خالي است

 

مــرا بـه كـومـه ي مـرداب بـرد مـوج سراب

كـه از كـرامـت دريـا كرانـه ام خالي است

 

غبـــار كــوي تـو آب حيــــات دارد و آه

كــه از طـــراوت او آستـــانـه ام خالي است

 

تــو گـوهــر صــــدف آرزوي گمـــشـده اي

كــه بـي وجـــود عـزيزت تـرانه ام خالي است

مشفق كاشاني

 

 

+نوشته شده در یکشنبه سوم تیر 1386ساعت18:32 توسط شهر آشوب


سوز آه

خـانمــان ســوز بـود آتـش آهــی ، گاهــی

نـالـه ای مـی شکـند پـشت سپـاهی ، گاهــی

 

گــر مقــدر بشــود ســلک ســلاطیــن پـویـد

سـالـک بـی خــبر خـفتـه بـه راهــی ، گاهــی

 

قصهء یوسف و آن قوم چه خوش پندی بود

بــه عــزیزی رسـد افتـاده به چاهی ، گاهــی

 

هستی ام سوختی از یک نظر ای اختر عشق

آتــش افــروز شــود بـرق نگاهــی ، گاهــی

 

روشنـی بخـش از آنم که بـسوزم چون شمـع

روسپیــدی بـود از بخـت سیـاهـی ، گاهــی

 

عجبــی نـیست اگــر مــونس یــارست رقیــب

بــنشیند بــر گــل...؟ هرزه گیـاهــی ، گاهــی

 

چشــــم گـریــــان مـرا دیـدی و لـبخنــد زدی

دل بـرقصــد بـه بـر، از شــوق گناهی گاهــی

 

اشــک در چشــم فــریبنــده تــرت مـی بـــینم

در دل مـــوج ببیــن صــورت ماهــی، گاهــی

 

زرد رویـــی نبـــود عیــب ، مــرانــم از کوی

جلـوه بر قریـه دهــد، خرمـن کاهـی ، گاهــی

 

دارم امید کـه بـا گـریـه.....؟ دلـت نـرم کــنم

بهــر طـوفان زده سنگی است پناهی، گاهــی

+نوشته شده در یکشنبه سوم تیر 1386ساعت18:28 توسط شهر آشوب


نوشته هاي پيشين
خرداد 1387
آذر 1386
مرداد 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
بهمن 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385



پبوند وبلاگ
گوگل
هزار بار عشق
پاکده
جوک و اس ام اس
روزهای غم انگیز
سایت آبی دوستان
حرف دل من
من تو خدا تنهای عزیز
سردار
ستاره ها
پری تنها
ظرف عشق
فرشاد
هدیه تولد
مدل لباس
دست نوشته های یک مردودی
تاریکی مهر ستاره
روزهاي باراني
آبی دریا
نسیم_معصومه
آخرین نفس
سرخ آبی_ تینا
به خواهش دل گوش بسپار

::طراح قالب ::

پیوند روزانه
آرشيو لينكدوني

طراح قالب

پشتيباني
www.Blogfa.com

بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران Click Here To Navigate