ترنم مهر |
|
ساحل دریای تو
تشنه ام اما كجا در ساحل درياي تو بي وفا كاري بكن من غرق در روياي تو
در تمام لحظه هايم ياد تو همراه من چشم من چيزي نمي بيند بجز سيماي تو
من رها بودم ولي گشتم اسير روي تو هر دو پايم بسته در زنجير گيسوهاي تو
در كوير زندگي دز حسرت خاري بُدم هستم اما همنشين و مونس نيلوفر صحراي تو
حسن رويت بهر من بهتر ز صدها نرگس است نرگس صحرا كجا دارد رخ زيباي تو..؟
لاله اي كز فخر مي بالد اگر بيند تو را رنگ خو مي بازد از سرخي آن لب هاي تو من فقط يك آرزو دارم كه باشم همرهت تا ابد در زندگي هم سايه و هم پاي تو
شعر از خودم
+نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت23:19 توسط شهر آشوب | گل عشق
به عـاشقـانـه تـريـن شعـر هـاي نــاب قسـم به رنگ چهره ي گل در حرير خواب قسـم
به قطـره هـاي گـل اشـك در طلــوع پگـاه به پــاكـدامنــي غنچــه در حجــاب قسـم
به غــربـت دل آلالـه در غـروب كـويـر به حــال تشنــه ي افتــاده در ســراب قسـم
به ســوزش پـر پـروانـه در شـراره ي شمـع به لـرزش تـن مـاهـي بـرون ز آب قسـم
به قطره قطره ي شبنـم بروي گونـه ي ياس به عطــر نـاب گـل و نكـهت گــلاب قسـم
به ســاق تـُرد گـل نـاز در كشـاكـش بـاد به واپـسيــن دم جــان دادن حبــاب قسـم
به سوز سينه ي عشاق وزخم كهنه ي عشق به رنـگ صـاف مـي و مستـي شـراب قسـم
ز خـاطـر نـروي اي هميشـه بـا مـن گـرم به بـرق چشــم تـو و بـرق آفتــاب قسـم ای مهربان تر از برگ در بوسـه های بـاران بیـداری ستـاره ، در چشـم جـوی بـاران آیینهء نگـاهـت ، پیـوند صـبح و سـاحل لبخنـد گـاه گـاهت ، صـبح ستـاره بـاران بـازا کـه در هـوایت ، خـاموشـی جـنونـم فریـاد ها بـرانگیـخت ، از سنـگ کوهسـارن ای جویبـار جـاری زیـن سایـه بـرگ مگریز کاین گونه فرصت از کف دادند بی شماران گفتـی : به روزگـاران مهـری نشسته گفتم : بیـرون نمـی توان کـرد حتی به روزگـاران بیگـانگـی ز حـد رفت ، ای آشنـا مپـرهـیز زین عاشق پشیمـان سـر خیل شرمساران پیش از من و تو بسیار بودند و نقش بستنـد دیـوار زندگـی را ، زیـن گـونه یـادگـاران وین نغمـهء محبت بعـد از مـن و تـو ماند تـا در زمـانـه باقیسـت ، آواز بـاد و بـاران
+نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت23:13 توسط شهر آشوب
****** موطن آدمي را بر هيچ نقشه اي نشاني نيست موطن آدمي تنها در قلب كساني ست كه دوستش مي دارند.
(( مارگوت بيگل)) ******
+نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت23:7 توسط شهر آشوب بوسه ی عشق
گفتمش قطره قطره اشكش از مژگان چكيد زير لب غمناك خواند آرزويي دلكش است اما دريغ و آن طلايي زورق خورشيد را من به خود لرزيدم از دردي كه تلخ سر به سوي آسمان برداشت گفت ليكن اين شب نيز دريا يي ست ژرف مي كشد افسون شب در خواب شان گفتمش در ميان اشك ها پرسيدمش شعله اي در چشم تاريكش شكفت وقت مردن بر لب مردان نشاند من ز جا برخاستم
+نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت22:58 توسط شهر آشوب داستان کوتاه و زبان.... و روباه آه كشان گفت :هميشه ي خدا يك پاي بساط لنگ است . اما پي حرفش را گرفت و گفت : زندگي يكنواختي دارم . من مرغ ها را شكار مي كنم آدم ها مرا . همه ي مرغ ها عين همند و همه ي آدمها هم عين هم . اين وضع يك خرده خلقم را تنگ مي كند . اما اگر تو منو اهلي كني انگار كه زندگيم را چراغان كرده باشي . آنوقت صداي پايي را مي شناسم كه با هر صداي پاي ديگري فرق مي كند : صداي پاي ديگران مرا وادار مي كند تو هفت تا سوراخ قايم بشوم اما صداي پاي تو مثل نغمه مرا از سوراخ مي كشد بيرون . تازه، نگاه كن آنجا آن گندم زار را مي بيني..؟ براي من كه نان بخور نيستم گندم چيزه بي فايده ايست . پس گندم زار هم مرا به ياد چيزي نمي اندازد . اسباب تاسف است . اما تو موهات رنگ طلا است . پس وقتي اهليم كردي محشر مي شود... گندم كه طلايي رنگ است مرا به ياد تو مي اندازد و صداي باد را هم كه تو گندم زار مي پيچد دوست خواهم داشت .... خاموش شد و مدت درازي شهريار كوچولو را نگاه كرد . آنوقت گفت : اگر دلت مي خواهد مرا اهلي كن. شهريار كوچولو جواب داد : دلم كه خيلي مي خواهد اما وقت چنداني ندارم . بايد يرم دوستاني پيدا كنم و از كلي چيزها سر بر آورم . روباه گفت : آدم فقط از چيزهايي كه اهلي مي كند مي تواند سر در آورد. انسان ها ديگر براي سر در آوردن از چيزها وقت ندارند . همه چيز را همينجور حاضر آماده از دكان ها مي خرند اما چون دكاني نيست كه دوست معامله كند آدم ها مانده اند بي دوست . تو اگر دوست مي خواهي خب مرااهلي كن . شهريار كوچولو پرسيد راهش چيست ..؟ روباه جواب داد بايد خيلي خيلي حوصله كني... اولش يك خورده دور تر از من مي گيري اين جوري ميان علف ها مي نشيني من زير چشمي نگاهت مي كنم و تو لام تا كام چيزي نمي گويي، چون تقصير همه ي سوء تفاهم ها زير سر زبان است . عوضش مي تواني هر روز يك خورده نزديكتر بنشيني .)) بر گرفته از اثر آنتوان دوسن تگزو په ري ((شهريار كوچولو)) به ترجمه ي جاودانه ي احمد شاملو +نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت22:51 توسط شهر آشوب
تو را چـون نسيـم صبــا دوست دارم تو را چون حـديـث وفــا دوست دارم
چو حل گشته ام در وجود تو با خون تو را از مـن و مـا جــدا دوست دارم
دلم را كسي جـز تـو كي مـي شنــاسد تو را اي بــه درد آشنــا دوست دارم
چــو بيمــار جـان بـر لـبم از جــدايي گـل بـوسـه را چون دوا دوست دارم
بـلاي وجـودي ، مــرا مبتـلا كـن ز هستــي گـذشتـم بــلا دوست دارم
مگير از سـرم ســايـه ي شهپـرت را تـو را همــچو فــرّ همــا دوست دارم
بـه شـب هـاي تـاريــك و تـلخ جـدايي خيال تو را چــون دعــا دوست دارم
قسم بر دو چشمـان غـم ريـز مسـتت تو را مـن بـه قـدر خــدا دوست دارم
+نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت22:43 توسط شهر آشوب عشق
بزرگ مردي بوده است در غزنه، و او را عبدالسلام گفتندي.. مجالس سخنراني اش در صحراها برگزار ميگرديد به سبب آنكه هيچ مكاني توان گنجايش انبوه مخاطبان وي را نداشت..... و بدان سبب بيشتر مردم غزنه آنجا حاضر بودندي ، اگر كسي چيزي را گم مي كرد در آن جمع طلب كردي مگر نشاني از آن در ميان انبوه جمعيّت يابد. روزي مردي پيش از سخنان شيخ برخاست و ندا كرد كه خري گم كرده ام ، كسي خبري از آن دارد..؟ و هيچكس نشاني نداد . شيخ سخن گفتن شروع كرد در باب عشق و رموز و كنوز سلطان عشق و سلطنت و شمول ولايت عشق را بيان مي فرمود كه هيچ دل بي داغ و درد او (عشق) نيست، و هيچ گوش بي حلقه ي مهر او نه.... آنگاه عبد السلام فرمود كه هيچ كس باشد در اين مجلس ما كه بنده و رعيت عشق نباشد..؟ ساده دلي پنداشت كه مگر صفت بي عشقي و رد عاشقي فضيلتي بس بزرگ است ، بر خاست و گفت: اينك من آنم كه هرگز در طول عمردر باطلاق عشق فرو نشده ام... عبدالسلام گفت: آن خواجه كه خر گم كرده اي...بر خيز . كه آنچه مي طلبي اينجاست.. بگير و افسار بنه و بنشين و بتاز..... هر كه عاشق نيست او را خر شمر خر بسي باشد ز خر كمتر شمر ـ قابل توجه همه كساني كه عشق را حقير و ناچيز و حتي افسانه مي شمارند....... البته اين بستگي به اين دارد كه عشق را چگونه تعبير كنيم........ مراد از عشق دراين جا عشق حقيقي و والا و ازلي و ابدي است به عاشقي كه قبل از وجود معشوق عاشق وي بوده و هست (حضرت عشق). نه...... البته عشق پاك زميني تمريني براي عشق والاي حقيقي است . بر گرفته از كتاب مكام الا خلاق
+نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت22:37 توسط شهر آشوب بیا فرشته وار شبی را
بيــا بـه خـلــوت بـي مـاهتـاب مـن بـگذر بـه شـــام تـار مـن اي آفتــاب مـن بـگذر كنون كه ديده ام از ديدن تومحروم است فـرشتـه وار شبـي را به خـواب من بگذر نـگـاه مسـت تـو را آرزو كـنـان گـفتـم بيــا.... بـه پـرتـو جـام شـراب مـن بـگذر اگـر كـه شعـر شـدي بر لبـان من بنشين اگر كـه نغمـه شـدي از ربـاب مـن بـگذر فــروغ روي تـو ســازد دل مــرا روشن بيــا و در شــب بـي مـاهتـاب مـن بـگذر شبـي كـرم كـن و در كلبـه ام قـدم بگـذار مـرا ببيـن و بـه حـال خـراب مـن بگـذر تـو را كـه طـاقـت سـوز... يـك دم نـيست نـخوانـده شعـر مـرا از كتـاب مـن بگـذر +نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت22:32 توسط شهر آشوب
|
منوی وبلاگ ![]()
با من بگو تو کیستی ، مهری ؟بگو ماهی؟ بگـو خوابی؟خیالی؟چیستی؟ اشکی؟ بگو،آهی بگو راندم چو از مهرت سخن،گفتی بسوز ودم مزن دیگر بگو از جان من جانا چه می خواهی؟بگو گیرم نمی گیری دگـر زآشفتهء عشـقت خبــر بر حال من گاهی نگر ، با من سخن گاهی بگو غمخوار دل ای مه نه ای،از درد من آگه نه ای والله نه ای بالله نه ای ، از دردم آگاهی؟ بگـو در خلوت من سر زده ، یک ره درآ ساغر زده آخر نگویی سرزده از من چه کوتاهی؟ بگو من عاشق تنهایی ام ، سر گشتهء شیدایی ام دیوانهء رسوایی ام تو هرچه می خواهی بگو
نوشته هاي پيشين پشتيباني |