ترنم مهر |
|
دستهایم خالیست دستهایم خالیست ، دل پر از شوق نگاه بـسـویـت مـی نـگـرم طپشی در پـس آه کاش می دانستم که چه سرّی دارد
سـایـهء ابرویـت ، جـذبهء چشم سیاه فقط این می دانم ، که بسویت تنها گـام بر می دارم ، نیستــم خـود آگـاه لحظه ای خالی نیست ذهن من از یـادت گــر چنیــن بـود دگـر داشتـم حس گناه روشنایی دلم ، از سـراپای تو است انعکـاس خورشیــد ، روی تاریکــی مــاه عشــق مجنــون وارم ، گـر نداری باور قلب بشکستهء من پیش تو نیست گواه ؟ من نمی خواهم که ، لیلی من باشی لااقـل مهــر بورز ، قــدر پری از کاه
+نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت10:15 توسط شهر آشوب | دوستی
درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد نهال دشمنی برکن که رنج بیشمار آرد
چو مهمان خراباتی به عزت باش با رندان که درد سر کشی جانا گرت مستی خمار آرد
شب صحبت غنیمت دان که بعد از روزگار ما بسی گردش کند گردون بسی لیل و نهار آرد
عماری دار لیلی را که مهد ماه در حکم است خدا را در دل اندازش که بر مجنون گذار آرد
بهار عمر خواه ای دل وگرنه این چمن هر سال چو نسرین صد گل آرد باروچون بلبل هزار آرد
خدا را چون دل ریشم قراری بست با زلفت بفرما لعل نوشین را که زودش باقرار آرد
در این باغ از خدا خواهد دگر پیرانه سر حافظ نشیند بر لب جویی و سروی در کنار آرد
+نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت11:36 توسط شهر آشوب
*****
دلبندم......
ميخواهم تنها برگ علفي باشم كه به دست باد مي جنبد ،
تا درست بنا بر شور لحظه ها با تو سخن گويد . *****
+نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت11:18 توسط شهر آشوب مهر ***** آن گاه كه مهر فرايت خواند به دنبالش روان شو
گرچه گذرگاهش دشوار و پرنشيب باشد و چون بال هايش تو را فرا گرفت
خود را وا بسپار گرچه شمشير نهفته در ميان بال هايش تو را زخمي كند
و آن گاه كه با تو سخن گفت او را باور دار گرچه آوايش خواب هايت را بر آشوبد
كساني كه عشق آنان را در پايه ي پيروان خود بر نگزيده است، فراخوان مهر را نخواهند شنيد .
***** +نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت11:9 توسط شهر آشوب دهکده ی عشق کـاش در دهـکـدهء عشـــق فـراوانـی بود
تـوی بـازار صـداقت کمـی ارزانـی بود
کاش اگر گاه کمی لطف به هم می کردیم
مختصـر بـود ولـی سـاده و.پـنهـانی بود
کـاش به حـرمت دلهـای مسافر هر شب
روی شفـاف تـرین خـاطره مهمانی بود
کاش دریا کمی از درد خودش کم می کرد
قـرض مـی داد به مـا هرچه پریشانی بود
کـاش بـه تشنـگی پـونه کـه پـاسـخ دادیـم
رنـگ رفتـار مـن و لـحن تو انسانـی بود
مثل حافظ که پر از معجزه و الهام است
کاش رنگ شب ما هم کمی عرفانی بود
چقــدر شعــر نـوشتـیم بـرای بـاران
غافـل از آن دل دیـوانـه که بـارانی بود
کاش سهراب نمی رفت به این زودی ها
دل پر از صحبت این شاعر کاشانی بود
کـاش دلهـا پـر افسـانـهء نیمــا مــی شد
و بـه یـادش همـه شـب ماه چراغانی بود
کــاش اسـم همــهء دخــترکـان اینجــا
نام گــل هــای پــر از شبنـم ایرانی بود
کـاش چشمـان پـر از پرسش مردم کمتر
غــرق ایـن زندگی سنگی و سیمانی بود
کاش دنیــای دل مـا شبی از این شب ها
غرق هرچیز که می خواهی و می دانی بود دل اگــر رفــت شبـی، کــاش دعــایی بکنیم
راز ایـن شعــر همــین مـصـرع پـایـانی بود
+نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت11:0 توسط شهر آشوب بوسه عشق
شب ، چو بوسیدم لب گلگون او گشت لرزان قامت موزون او
زیر گیسو کرد پنهان روی خویش ماه را پوشید با گیسوی خویش
گفتمش:ای روی تو صبح امید در دل شب بوسهء مارا که دید ؟
قصه پردازی در این صحرا نبود چشم غمازی به سوی ما نبود
غنچهء خاموش او چون گل شکفت برمن از حیرت نگاهی کردوگفت
با خبر از راز ما گردید شب بوسه ای دادیم و آن را دید شب
بوسه را شب دید و با مهتاب گفت ماه خندید و به موج آب گفت
موج دریا جانب پارو شتافت راز ما گفت و به دیگر سو شتافت
قصه را بارو به قایق باز گفت داستان دلکشی زان راز گفت
گفت قایق هم به قایق بان خویش آنچه را بشنید از یاران خویش
مانده بود این راز اگر در پیش او دل نبود آشفته از تشویش او
لیک درد اینجاست کان ناپخته مرد با زنی آن راز را ابراز کرد
گفت با زن مـرد عاقــل راز را آن تهی طبل بلند آواز را
لاجـرم فــردا از آن راز نـهـفت قصه گویان قصه ها خواهند گفت
زن به غمازی دهان وا می کند راز را چون روز افشا می کند
+نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت10:47 توسط شهر آشوب مژگان به هم بزن
مژگان به هم بزن که بپاشی جهان من درمان نخواستم ز تو من درد خواستم می سوزم از تبی که دماسنج عشق را تشخیص درد من به دل خود حواله کن نبض مرا بگیر و ببر نام خویش را گفتی : غریب شهر منی این چه غربت است خاکستری است شهر من آری و من در آن زین پیش اگر که نصف جهان بود بعد از این
+نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت11:31 توسط شهر آشوب آفاق
ای نسیم عشق ! از آفاق شهابی آمدی تا کنی مستم ، همه زنبیل ها را کرده پر سنگفرش از نقره کردند اختران راه تو را نه هوا نه آب - چیزی از هوا چیزی از آب بار رویایی سبک سنگین از افیون از شراب دیری از خود گم شدی در عشق نشناسان و باز تا غبار از دل فرو شوییم در ایینه ات در کنارت دم غنیمت باد بنشین لحظه ای
+نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت11:24 توسط شهر آشوب بهار تو از روز دستبرد به باغ و بهار تو تقویم را معطل پاییز کرده است از باغ رد شدی که کشد سر مه تا ابد فرهاد کو که کوه به شیرین رهات کند کم کم به سنگ سرد سیه می شود بدل چشمی به تخت و پخت ندارم . مرا بس است
بانوی اساطیر غزل های من اینست گفتم که سرانجام به دریا بزنم دل من رود نیاسودنم و بودن و تا وصل هر جا که تویی مرکز تصویر من آنجاست گیرم که بهشتم به نمازی ندهد دست همراه تو تا نابترین آب رسیدن من در تو به شوق و تو در آفاق به حیرت دیوانه به سودای پری از تو کبوتر خرداد تو و آذر من بگذر و بگذار دیر است اگر نه ورق بعدی تقویم
+نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت11:15 توسط شهر آشوب تصویر خستگی
بارید صدای تو و گل کرد ترنم تعبیر زمینی هم اگر خواسته باشی عشق از دل تردید بر آمد به تجلا خورشید شدی سر زدی از خویش که من باز آرامش مرداب به دریا نبرازد شوقی که سخن با تو بگویم ، گذرم داد بسم الهت ای دوست بر آن غنچه که خنداند شعر آمد و بارید به همراه صدایت دادم بده ای یار ! از آن پیش که شعرم
یک شعر تازه دارم ، شعری برای دیوار تا این غبار می مرد ، یک بار تا همیشه این شهر واره زنده است ،اما بر آن مسلط چیزی شبیه لعنت ، چیزی شبیه نفرین در بین خواب و مرداب ، چشم و دهان گشوده است تا مرز بی نهایت ، تصویر خستگی را عشقت هوای تازه است ، در این قفس که دارد از عشق اگر نگیرم ، جان دوباره ،من نیز بوی تو دارد این باد ،وز هفت برج و بارو
ای دور مانده از من ناچار و ناسزاوار ای قصه ی تو و من - چون قصه ی شب و روز سنگی شده است و با من تندیسوار مانده است بوسیدی و دوباره... بوسیدی و دوباره با هر گلوله یک گل در جان من نشاندی دانسته بودی انگار ، کان روز و هر چه با اوست آندم که بوسه دادی چشم مرا ، نگفتم
از شب گذشته ام همه بیدار خواب تو جان تهی به رذاه نگاهت نهاده ام گیسوی خود مگیر ز دستم که همچنان ای من تو را سپرده عنان ، در سکون نمان یک بوسه یک نگاه از آن چشم و آن دهان گر بین دیگران و توپ یش ایدم قیاس جز عشق نیست خواندم و دیدم هزار بار اینجاست منزلم که بسی جستم و نبود
نام تو اول بغض بود و بعد از آن اشک جان جوان بودی تو و چندان دمیدی خون نیسیتی تا در تن میرنده گنجی چون شیشه می گرداند عشق ، از روز اول در باغ خواهش های تن روییدی اما پیش گل سرخ تو ،برگ زرد من کیست ؟ با هر چه و هر کس تو را تکرار کردم ایینه ها در پیش خورشیدت نشاندم +نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت10:54 توسط شهر آشوب |
|
منوی وبلاگ ![]()
با من بگو تو کیستی ، مهری ؟بگو ماهی؟ بگـو خوابی؟خیالی؟چیستی؟ اشکی؟ بگو،آهی بگو راندم چو از مهرت سخن،گفتی بسوز ودم مزن دیگر بگو از جان من جانا چه می خواهی؟بگو گیرم نمی گیری دگـر زآشفتهء عشـقت خبــر بر حال من گاهی نگر ، با من سخن گاهی بگو غمخوار دل ای مه نه ای،از درد من آگه نه ای والله نه ای بالله نه ای ، از دردم آگاهی؟ بگـو در خلوت من سر زده ، یک ره درآ ساغر زده آخر نگویی سرزده از من چه کوتاهی؟ بگو من عاشق تنهایی ام ، سر گشتهء شیدایی ام دیوانهء رسوایی ام تو هرچه می خواهی بگو
نوشته هاي پيشين پشتيباني |