ترنم مهر |
|
یا علی (ع)
یا علی به پروردگار کعبه می دانیم که رستگار شدی.... اما....؟
یا علی(ع) .. یا علی(ع) .. یا علی(ع) .. یا علی(ع) .. یا علی(ع) .. یا علی(ع) .. یا علی(ع) ..
یا علی(ع) .. یا علی(ع) .. یا علی(ع) .. یا علی(ع) .. یا علی(ع) .. یا علی(ع) .. یا علی(ع) .. یا علی(ع) .. ۱- در کتاب عیون از امیرالمومنین علی (ع) نقل شده است که :
روزی حضرت با یک یهودی همسفر بودند، به رودخانه ای رسیدند، یهودی لباسش را بروی آب افکند و سوار آن شد و از آب عبور کرد آنسوی رود به علی (ع) ندا نمود: ای مرد اگر تو نیز آنچه را من می دانم می دانستی رد می شدی . حضرت اشاره ای به آب کرد و در زمان آب منجمد شد و از روی آب عبور کردند.
یهودی خود را به پای حضرت افکند و گفت : ای جوان.. چه گفتی که آب را مبدل به سنگ کردی..؟ حضرت فرمود : تو چه گفتی که از آب گذشتی..؟
یهودی گفت :خدا را به اسم اعظم او خواندم . حضرت فرمود: آن اسم چه بود..؟
یهود گفت: وصی محمد (ص) بود .
علی (ع) فرمود: منم آن وصی محمد (ص) . یهودی قبول کرد و اسلام آورد.۱
۱- تشیع سرخ تشیع سیاه اثر دکتر علی شریعتی
یا علی(ع) .. یا علی(ع) .. یا علی(ع) .. یا علی(ع) .. یا علی(ع) .. یا علی(ع) .. یا علی(ع) .. یا علی(ع) .. ۲- جمعیت بسیاری در محضر علی (ع) گرد آمده بودند . حضرت رو به آنها کرد و فرمود:
قبل از اینکه از میان شما بروم مسائل خود را از من بپرسید از خبر های آسمانی، چرا که من به کوچه ها و راهها و فرد فرد فرشتگان آسمان آگاهی دارم.
مردی از حاضران گفت: ای پسر ابوطالب انگونه که ادعا می کنی بگو بدانم در این لحظه جبرئیل کجاست....؟
مولا علی (ع) اندکی سرش را پایین انداخت و در اسرار فرو رفت سپس سر بلند کرد و فرمود: همه آسمانها را گشتم جبرئیل را در آنجا نیافتم گمانم ای پرسنده تو خود جبرئیل هستی.... پرسنده گفت: بَه بَه ، به تو ، کیست مثل تو ای پسر ابوطالب.... پروردگارت به وجود تو بر فرشتگانت مباهات می کند . یا علی(ع) .. یا علی(ع) .. یا علی(ع) .. یا علی(ع) .. یا علی(ع) .. یا علی(ع) .. یا علی(ع) .. یا علی(ع) .. گر همهء عمر شوی حق گذار غیــر عبـادت نکنـی هیـچ کـار در حــرم کعبـــه عبـادت کنـــی کعبـه دو صـد بار زیارت کنـی جمله کتـابی که فرستـاده حـق کشف شود برتو ورق بر ورق با همـهء کشـف و کرامـات تو بـا همهء قـرب و مقـامـات تو گـر نبـود مهــر علـی در دلــت آتـش سـوزنـده بــود مـنزلـــت یا علی(ع) .. یا علی(ع) .. یا علی(ع) .. یا علی(ع) .. یا علی(ع) .. یا علی(ع) .. یا علی(ع) .. یا علی(ع) .. +نوشته شده در پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت10:12 توسط شهر آشوب | دورنگی.
ببخش اگه تو قصه مون دو رنگ و نامرد نبودم ببخش که عاشقت بودم خسته و دل سرد نبودم ببخش که مثل تو نشد دور زدنو ياد بگيرم اگر که گفتم به چشات بزار واسه تو بميرم ببخش اگه تو گريه هام دو رنگي و ريا نبود اگر که دستام مثه تو با کسي آشنا نبود ببخش اگه تو عشقمون کم نمي زاشتم چيزي رو ببخش که يادم نمي ره اون روزاي پاييزي رو لياقت دستاي تو بيشتر از اين نبود عزيز نه نمي خوام گريه کني براي من اشکي نريز
لياقت چشماي تو نگاه ِ پاک ِ من نبود ( تقديم به تمام بي معرفتها ) بر گرفته از وبلاگ (عاشق رویایی) +نوشته شده در جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت16:19 توسط شهر آشوب دل آزار...؟
دیده ام سوی دیار تو و در کف تو
از تـو دیگر نه پیـامی نه نشـانی
نـه به ره ، پـرتو مهتـاب امـیدی
نه به دل سـایه ای از راز نهـانی
دشت تَف کرده و بر خویش ندیده
نـم نـمِ بـوسـهء بـارانِ بهـاران
جاده ای گـم شده در دامن ظلمت
خالـی از ضـربهء پـاهای سواران
تو به کس مهـر نبندی مگر آن دم
که ز خود رفته ، در آغوش تو باشد
لیـک چـو حلقـهء بـازو بـگشـایی
نیـک دانـم کـه فـراموش تو بـاشد
کیست آن کس که تو را برق نگاهش
مـی کـشد سوخته لب در خم راهی ؟
یـا در آن خـلوت جـادویی خـاموش
دستش افـروختـه فـانـوس گنـاهـی
(( تو به من دل نسپردی )) که چو آتش
پیکـرت را ز عـطش سوختـه بودم
مـن کـه در مـکتب رویـایی زهره
رسـم افسـون گری آموختـه بودم
بر تو چون ساحل آغوش کشودم
در دلم بود كه دلدار تو باشم
وای بـر مـن کـه ندانستم از اول
(( روزی آیـد کـه دل آزار تو باشم ))
+نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت12:32 توسط شهر آشوب |
دلـــم گــرفتــه تــر از روزهــای بــارانـی است
غـمـــم ، غـریــب تـریـــن کــولــی بـیــابـانی است
طلــــوع صــورت غـــمنـــاک تــو ، بـــه دیدهء من
نــمــــای بــاغـچـــه ، در عصـرهـای بارانی است
مــگــر بــه جــامــه گلــبفت تــو بـهــار گـــذشت.؟
کـه عطـرنـاک چـو گل های سرخ ایـرانـی است
مــــرا طلیعــــهء دیــــدار دوســت در گُــــمِ یــاد
طلــوع دهـــکده از جــاده هــای ویـرانـی اسـت
فریــب قلــب تـو را خــوردم و نـدانـستــم
کـه قلــب زهـری تـو چـون زن خیـابـانـی است
در ایـن فریـب کـده ، مـرغ دل هـوایی اوســت
کـه سـاده رنـگ تـر از ، کـودک دبستــانی اســت
بــگو بـه بـاغ بـرهنـه ، کـه آن بـهــارهء گــُم
درون شـیـشــهء گــلـخــــانـهء زمستـــــانـی اســـــت
چـو بـاغ ، بـاغ غـم و فـصل ، فصـل مـرثیت است
چه جای، جای گل افشانی و غزل خوانی است
که روز روز سکوت است و لحظه لحظهء سوگ
نه وقت ، وقت غزل خوانی وگل افشانی است
+نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت10:46 توسط شهر آشوب | گله ای نیست....
گفتی که مرا دوست نداری گله ای نیست
بیــن من و عشق تو ولی فاصله ای نیست
گفتم که کمــی صبـر کن و گوش به من کن
گفتـی کـه نـه بایـد بروم حوصله ای نیست
پــرواز عجـــب عــادت خــوبیست ولی حیـف
تو رفتـی و دیـگر اثـر از چـلچـلــه ای نیست
گفتـی کـه کمـی فـکر خودم باشم و آنوقـت
جز عشق تو در خاطر من مشغله ای نیست
رفتـی تـو خـدا پشـت و پنــاهت به سـلامت
بگـذار بـسوزد دل مــن مسئلــه ای نــیست
+نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت10:32 توسط شهر آشوب | دل مرده
از بس که ملول از دل مردهء خویشم
هم خستهء بیگانه ، هم آزردهء خویشم
این گریهء مستانهء من بی سببی نیست
ابر چمـن تشنه و پژمردهء خویــشم
گلبانگ ز شوق گل شاداب توان داشت
من نوحه سرای گل افسردهء خویشم
شادم که دگر دل نگراید سوی شــادی
تا دادِ غمش ره به سراپردهء خویشم
پی کرده فلک مرکب آمــالم ودر دل
خون موج زد از بخت بد آوردهء خویشم
ای قافله ، بدرود ، سفر خوش ، بسلامت
من همســفر مــرکب پــی کردهء خویشــم
بینـــم چو تــاراج رود کــوه زر از خــلق
دل خوش نشود همچو گل از خردهء خویشم
گـــوینـــد کــه امــید و چــه نومـید نــتوانند
مـــــن مــرثیـه گــوی وطـن مـردهء خـویشم
+نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت10:22 توسط شهر آشوب |
|
منوی وبلاگ ![]()
با من بگو تو کیستی ، مهری ؟بگو ماهی؟ بگـو خوابی؟خیالی؟چیستی؟ اشکی؟ بگو،آهی بگو راندم چو از مهرت سخن،گفتی بسوز ودم مزن دیگر بگو از جان من جانا چه می خواهی؟بگو گیرم نمی گیری دگـر زآشفتهء عشـقت خبــر بر حال من گاهی نگر ، با من سخن گاهی بگو غمخوار دل ای مه نه ای،از درد من آگه نه ای والله نه ای بالله نه ای ، از دردم آگاهی؟ بگـو در خلوت من سر زده ، یک ره درآ ساغر زده آخر نگویی سرزده از من چه کوتاهی؟ بگو من عاشق تنهایی ام ، سر گشتهء شیدایی ام دیوانهء رسوایی ام تو هرچه می خواهی بگو
نوشته هاي پيشين پشتيباني |